چند روز مانده به انتخابات، درخواست کردم من را به یکی از صندوقهای خلوت جنوب شهر بفرستند؛ دوست داشتم اگر کمکی از دستم ساخته است انجام دهم؛ اما حقیقتاً یک مقدرا خسته بودم و حوصله جای شلوع نداشتم. دوستان فقط قسمت اول درخواست را اجابت کردند و من را به صندوقی در جنوب شهر فرستادند که البته خلوت نبود. وقتی صبح زود رسیدم یک لحظه شوکه شدم؛ من را به صندوق رأیی در یک دبیرستان دخترانه فرستاده بودند! این چه کاری بود؟ حدس زدم شوخی از جانب یکی از دوستانم باشد. به هر ترتیب چارهای نبود؛ مسئولیتی قبول کرده بودم و باید تا آخرش را میرفتم. وارد دبیرستان که شدم خوشرویی مسئول صندوق که مدیر همان دبیرستان بود مقداری از فضای ذهنی اولیه کم کرد؛ صندوق بازدید و با تهیه صورتجلسه پلمب شد. با شروع رأیگیری اما حیرت متن لحظه به لحظه بالا میرفت؛ جلوی چشمانم ۱۰ زن را میدیدم که مجدانه در حال کار بودند؛ انگار خداوند آنها را از روز ازل به صورت یک تیم هماهنگ خلق کرده بو د. اما یک چاشنی دیگر هم در کارهایشان بود که باید ساعتها دقت میکردی تا متوجه آن شوی؛ چیزی که انگار به این غذای خوش آب و رنگ، طعم میداد؛ حس مادرانه. حس مادرانه خیلی چیز جالبی است؛ اقتدار دارد و در عین حال مهربان است؛ جدی است و در عین حال بخشنده؛ منظم است اما متساهل؛ خلاصه چیز عجیبی است که خداوند به صورت ذاتی در مادران قرار داده است؛ یاد پسرم افتادم که در عین حال که از همسرم حساب میبرد (چیزی که در مورد من صادق نیست!)، در همان حال او را از من بیشتر دوست دارد! نزدیک صبح که در خلسه خستگی به خانه برمیگشتم با خودم فکر کردم ایکاش ما مردان دست از سر این کشور برداریم و کار را به مادران بسپاریم! حتماً ایران را مثل فرزند خود اداره خواهند کرد.